شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
175
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
پس بدين پيغام روز روشن بر ديدهء غياث الدّين چون شب تيره شد ، و قرار و آرام از وى برميد . آنگه فرمود سلطان كه جنازهء او را دو كرّت بر در غياث الدّين بردند و تشنيعها زدند ، و او ، چون گنهكار بد كه روز و شب از ترس و هراس خالى نباشد ، يك دم آرام نمىگرفت تا آنگه كه لشكر مغل بيرون اصفهان مقابل سلطان شد . مشغولى سلطان را سبب نجات خود دانست ، سر خود گرفته بدر شد . و مثل او مثل كسى شد كه از باران بگريزد و زير ناودان پناه كند . از آنجا بخراسان * رفت ، و پسر كريم الشّرق را بديوان عزيز فرستاد باعلام آنكه مفارقت برادر كرده است ، و مذكّر به آنكه در مدّت مجاورت عراق هرگز مجاوزت شرط ادب نكرده است ، تا آنگه كه برادرش از ديار هند بدر آمد ، و رفض حجاب و رفع آداب جايز داشت ، و بغارات و بتاراج آن ولايت را بر هم شورانيد . اگر از جانب ديوان عزيز او را مددى شود ، كه مملكتى را كه برادر به غصب فرو گرفته است از دست او انتزاع كند ، بىشكّ خدمت و جانسپارى يكى در هزار شود . پس رسول را با وعد جميل و انعام جزيل از دار الخلافه باز گردانيدند ، و سى هزار دينار نقد در صحبت او روانه كردند . و چون شنيد احوال مغل را و ظهور رايات سلطان را از غايت رعب بجانب الموت رفت ، و علاء الدّين صاحب الموت توسّط كرده بامان غياث الدّين رسول فرستاد ، و سلطان منّتدار شده اجابت فرمود ؛ و پيش ازين خطاب او « جانب شريف » مىكرد ، در اين نوبت بدين سبب خطاب او « مجلس شريف » كرد ، و دو كس از خواصّ خود ، يكى تاج الملك خوارزمى * مشرف ممالك و [ ديگرى ] جمال الدّين فرّخ طشتدار را ، با أيمان و مواثيق اهل ايمان ، با رسول علاء الدّين